تبليغاتX
لذت داستان

لذت داستان

درباره داستان و داستان نویسی

هدیه عجیب

 

مردی دختر سه ساله ای داشت . روزی مرد به خانه آمد و دید که دخترش گران ترین کاغذ زرورق کتابخانه او را برای آرایش یک جعبه کودکانه هدر داده است . مرد دخترش را بخاطر اینکه کاغذ زرورق گرانبهایش را برای آراستن یک جعبه بی ارزش هدر داده تنبیه کرد و دختر کوچک آن شب با گریه به بستر رفت و خوابید . روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز کرده است . مرد تازه متوجه شد که آن روز ، روز تولدش است و دخترش زرورق ها را برای هدیه تولدش مصرف کرده است . او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه را از او گرفت و در جعبه را باز کرد . اما با کمال تعجب دید که جعبه خالی است . مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که جعبه خالی هدیه نیست و باید چیزی درون آن قرار داده می شد . اما دخترک با تعجب به پدر خیره شد و به او گفت که نزدیک به هزار تا بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا پدرهروقت دلتنگ شود با باز کردن جعبه یکی از بوسه ها را مصرف کند .

می گویند پدر آن جعبه را همیشه همراه خود داشت و هر روز که دلش می گرفت در آن جعبه را باز می کرد و بطور عجیبی آرام می شد . هدیه کار خود را کرده بود . 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 14:5  توسط کریم شجاعی  | 

آینه

 
محمود دولت آبادي

مردي که در کوچه مي رفت هنوز به صرافت نيفتاده بود به ياد بياورد که سيزده سالي مي گذرد که او به چهره‌ي خودش درآينه نگاه نکرده است. همچنين دليلي نمي‌ديد به ياد بياورد که زماني در همين حدود مي‌گذرد که او خنديدن خود را حس نکرده است. قطعا" به ياد گم شدن شناسنامه‌اش هم نمي‌افتاد اگر راديو اعلام نکرده بود که افراد مي‌بايد شناسنامه‌ي خود را نو، تجديد کنند. وقتي اعلام شد که شهروندان عزيز مواظف‌اند شناسنامه‌ي قبلي‌شان را ازطريق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامه‌ي جديد خود را دريافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کار جستن شناسنامه‌اش بشود، و خيلي زود ملتفت شد که شناسنامه‌اش را گم کرده است. اما اين که چراتصور مي‌شود سيزده سال از گم شدن شناسنامه‌ي او مي‌گذرد، علت اين که مرد ناچار بود به ياد بياورد چه زماني با شناسنامه اش سر و کار داشته است، و آن برمي گشت به حدود سيزده سال پيش يا - شايد هم – سي و سه سال پيش، چون او در زماني بسيار پيش از اين، در يک روز تاريخي شناسنامه را گذاشته بود جيب بغل باراني‌اش تا براي تمام عمرش، يک بار برود پاي صندوق راي و شناسنامه را نشان بدهد تا روي يکي از صفحات آن مهر زده بشود. بعد ازآن تاريخ ديگر باشناسنامه‌اش کاري نداشت تا لازم باشد بداند آن را در کجا گذاشته يا درکجا گم‌اش کرده است. حالا يک واقعه‌ي تاريخي ديگر پيش آمده بود که احتياج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود. اول فکر کرد شايد شناسنامه درجيب باراني مانده باشد، امانبود. بعد به نظرش رسيد ممکن است آن را در مجري گذاشته باشد، اما نه... انجا هم نبود. کوچه راطي کرد، سوار اتوبوس خط واحد شد و يکراست رفت به اداره‌ي سجل احوال. در اداره‌ي سجل احوال جواب صريح نگرفت و برگشت، اما به خانه اش که رسيد، به ياد آورد که – انگار – به او گفته شده برود يک استشهاد محلي درست کند و بياورد اداره. بله، همين طور بود. به او اين جور گفته شده بود. اما... اين استشهاد را چه جور بايد نوشت؟ نشست روي صندلي و مداد و کاغذ را گذاشت دم دستش، روي ميز. خوب ... بايد نوشته شود ما امضاء کنندگان ذيل گواهي مي‌کنيم که شناسنامه‌ي آقاي ... مفقودالاثر شده است. آنچه را که نوشته بود با قلم فرانسه پاکنويس کرد و از خانه بيرون آمد و يکراست رفت به دکان بقالي که هفته‌اي يک بار از آنجا خريد مي‌کرد. اما دکاندار که از دردسر خوشش نمي‌آمد، گفت او را نمي‌شناسد. نه اين که نشناسدش، بلکه اسم او را نمي‌داند، چون تا امروز به صرافت نيفتاده اسم ايشان را بخواهد بداند. «به خصوص که خودتان هم جاي اسم راخالي گذاشته‌ايد!»

بله، درست است.

بايد اول مي‌رفته به لباسشويي، چون هرسال شب عيد کت و شلوار و پيراهنش را يک بارمي‌داده لباسشويي و قبض مي‌گرفته. اما لباسشويي، با وجودي که حافظه‌ي خوبي داشت و مشتري‌هايش را - اگر نه به نام اما به چهره – مي‌شناخت، نتوانست او را به جا بياورد؛ و گفت كه متاسف است، چون آقا را خيلي کم زيارت کرده است. لطفا" ممکن است اسم مبارکتان را بفرماييد؟»

خواهش مي شود؛ واقعا" که.

«دست کم قبض، يکي از قبض‌هاي ما را که لابد خدمتتان است بياوريد، مشکل حل خواهد شد.»

بله، قبض.

آنجا، روي ورقه‌ي قبض اسم و تاريخ سپردن لباس و حتا اينکه چند تکه لباس تحويل شد را با قيد رنگ آن، مي‌نويسند. اما قبض لباس... قبض لباس را چرا بايد مشتري نزد خود نگه دارد، وقتي مي رود و لباس را تحويل مي گيرد؟ نه، اين عملي نيست. ديگر به کجا و چه کسي مي‌توان رجوع کرد؟ نانوايي؛ دکان نانوايي در همان راسته بود و او هرهفته، نان هفت روز خود را از آنجا مي‌خريد. اما چه موقع از روز بود که شاگرد شاطر کنار ديوار دراز کشيده بود و گفت پخت نمي‌کنيم آقا، و مرد خود به خود برگشت و از کنار ديوار راه افتاد طرف خانه اش، با ورقه‌اي که از يک دفترچه‌ي چهل برگ کنده بود.

پشت شيشه‌ي پنجره‌ي اتاق که ايستاد، خِيلکي خيره ماند به جلبک هاي سطح آب حوض، اما چيزي به يادش نيامد. شايد دم غروب يا سر شب بود که به نظرش رسيد با دست پر راه بيفتد برود اداره مرکزي ثبت احوال، مقداري پول رشوه بدهد به مامور بايگاني و از او بخواهد ساعتي وقت اضافي بگذارد و رد و اثري از شناسنامه‌ي او پيدا کند. اين که ممکن بود؛ ممکن نبود ؟ چرا...

«چرا... چرا ممکن نيست؟»

با پيرمردي که سيگار ارزان مي‌کشيد و ني مشتک نسبتا" بلندي گوشه‌ي لب داشت به توافق رسيد که به اتفاق بروند زيرزمين اداره و بايگاني را جستجو کنند؛ و رفتند. شايد ساعتي بعد از چاي پشت ناهار بود که آن دو مرد رفتند زيرزمين بايگاني و بنا کردند به جستجو. مردي که شناسنامه‌اش گم شده بود، هوشمندي به خرج داده و يک بسته سيگار با يک قوطي کبريت در راه خريده بود و باخود آورده بود. پس مشکلي نبود اگر تا ساعتي بعد از وقت اداري هم توي بايگاني معطل مي‌شدند؛ و با آن جديتي که پيرمرد بايگان آستين به آستين به دست کرده بود تا بالاي آرنج و از پشت عينک ذره بيني‌اش به خطوط پرونده‌ها دقيق مي شد، اين اطمينان حاصل بود که مرد نااميد ازبايگاني بيرون نخواهد آمد. به خصوص که خود او هم کم کم دست به کمک برده بود و به تدريج داشت آشناي کار مي‌شد.

حرف الف تمام شده بودکه پيرمرد گردن راست کرد، يک سيگار ديگر طلبيد و رفت طرف قفسه‌ي مقابل که با حرف ب شروع مي‌شد، و پرسيد «فرموديد اسم فاميلتان چه بود؟» که مرد جواب داد «من چيزي عرض نکرده بودم.» بايگان پرسيد «چرا؛ به نظرم اسم و اسم فاميلتان را فرموديد؛ درآبــدارخانه!» و مـرد گفت «خير، خير... من چيزي عرض نکردم.» بايگان گفت «چطور ممکن است نفرموده باشيد؟» مردگفت «خير... خير.»

بايگان عينک ازچشم برداشت و گفت «خوب، هنوز هم دير نشده. چون حروف زيادي باقي است. حالا بفرماييد؟» مردگفت «خيلي عجيب است؛ عجيب نيست؟! من وقــت شمارا بيهوده گرفتم. معذرت مي‌خواهم. اصل مطلب را فراموش کردم به شما بگويم. من... من هرچه فکر مي‌کنم اسم خود را به ياد نمي‌آورم؛ مدت مديدي است که آن را نشنيده‌ام. فکر کردم ممکن است، فکر کردم شايد بشود شناسنامه‌اي دست و پاکرد؟»

بايگان عينکش را به چشم گذاشت و گفت «البته... البته بايد راهي باشد. اما چه اصراري داريد که حتما"...» و مرد گفت «هيچ... هيچ... همين جور بيخودي... اصلا" مي‌شود صرف نظر کرد. راستي چه اهميتي دارد؟» بايگان گفت «هرجور ميلتان است. اما من فراموشي و نسيان را مي‌فهمم. گاهي دچارش شده‌ام. با وجود اين، اگر اصرار داريد که شناسنامه‌اي داشته باشيد راه‌هايي هست.» بي درنگ، مرد پرسيد چه راه‌هايي؟ و بايگان گفت «قدري خرج بر مي‌دارد. اگر مشکلي نباشد راه حلي هست. يعني کسي را مي‌شناسم که دستش در اين کار باز است. مي توانم شما را ببرم پيش او. باز هم نظر شما شرط است. اما بايد زودتر تصميم بگيريد. چون تا هوا تاريک نشده بايد برسيم .»

اداره هم داشت تعطيل مي‌شد که آن دو از پياده رو پيچيدند توي کوچه‌اي که به خيابان اصلي مي‌رسيد و آنجا مي‌شد سوار اتوبوس شد و رفت طرف محلي که بايگان پيچ واپيچ‌هايش را مي‌شناخت. آنجا يک دکان دراز بودکه اندکي خم درگرده داشت، چيزي مثل غلاف يک خنجر قديمي. پيرمردي که توي عبايش دم در حجره نشسته بود، بايگان را مي‌شناخت. پس جواب سلام او را داد و گذاشت با مشتري برود ته دکان. بايگان وارد دکان شد و از ميان هزار هزار قلم جنس کهنه و قديمي گذشت و مرد را يکراست برد طرف دربندي که جلوش يک پرده‌ي چرکين آويزان بود. پرده را پس زد و در يک صندوق قديمي را باز کرد و انبوه شناسنامه‌ها را که دسته دسته آنجا قرار داده شده بود، نشان داد و گفت «بستگي دارد، بستگي دارد که شما چه جور شناسنامه‌اي بخواهيد. اين روزها خيلي اتفاق مي‌افتد که آدم‌هايي اسم يا شناسنامه، يا هردو را گم مي‌کنند. حالا دوست داريد چه کسي باشيد؟ شاه يا گدا؟ اينجا همه جورش را داريم، فقط نرخ‌هايش فرق مي‌کند که از آن لحاظ هم مراعات حال شما را مي‌کنيم. بعضي‌ها چشم‌شان رامي‌بندند و شانسي انتخاب مي‌کنند، مثل برداشتن يک بليت لاتاري. تا شما چه جور سليقه‌اي داشته باشيد؟ مايليد متولد کجا باشيد؟ اهل کجا؟ و شغل‌تان چي باشد؟ چه جور چهره‌اي، سيمايي مي‌خواهيد داشته باشيد؟ همه جورش ميسر و ممکن است. خودتان انتخاب مي‌کنيد يا من براي‌تان يک فال بردارم؟ اين جور شانسي ممکن است شناسنامه‌ي يک امير، يک تاجر آهن، صاحب يک نمايشگاه اتومبيل... يا يک... يک دارنده‌ي مستغلات... يا يک بدست آورنده‌ي موافقت اصولي به نام شما دربيايد. اصلا" نگران نباشيد. اين يک امر عادي است. مثلا" اين دسته ازشناسنامه‌ها که با علامت ضربدر مشخص شده، مخصوص خدمات ويژه است که... گمان نمي‌کنم مناسب سن و سال شما باشد؛ و اين يکي دسته به امور تبليغات مربوط مي شود؛ مثلا" صاحب امتياز يک هفته نامه يا به فرض مسؤول پخش يک برنامه‌ي تلويزيوني. همه جورش هست. و اسم؟ اسم‌تان دوست داريد چه باشد؟ حسن، حسين، بوذرجمهر و ... يا از سنخ اسامي شاهنامه‌اي؟ تا شما چه جورش را بپسنديد؛ چه جور اسمي را مي‌پسنديد؟»

مردي که شناسنامه‌اش راگم کرده بود، لحظاتي خاموش و انديشناک ماند، وز آن پس گفت «اسباب زحمت شدم؛ باوجود اين، اگر زحمتي نيست بگرد و شناسنامه‌اي برايم پيداکن که صاحبش مرده باشد. اين ممکن است؟» بايگان گفت «هيچ چيز غيرممکن نيست. نرخش هم ارزان‌تر است.»

ممنون؛ ممنون!

بيرون که آمدند پيرمرد دکان‌دار سرفه‌اش گرفته بود و در همان حال برخاسته بود و انگار دنبال چنگک مي گشت تا کرکره رابکشد پايين، و لابه لاي سرفه‌هايش به يکي دو مشتري که دم تخته کارش ايستاده بودند مي‌گفت فردا بيايند چون «ته دکان برق نيست» و ... مردي که در کوچه مي‌رفت به صرافت افتاد به ياد بياورد که زماني در حدود سيزده سال مي‌گذرد که نخنديده است و حالا... چون دهان به خنده گشود با يک حس ناگهاني متوجه شد که دندان‌هايش يک به يک شروع کردند به ورآمدن، فرو ريختن و افتادن جلو پاها و روي پوزه‌ي کفش‌هايش، همچنين حس کرد به تدريج تکه‌اي از استخوان گونه، يکي از پلک ها، ناخن‌ها و... دارند فرو مي‌ريزند؛ و به نظرش آمد، شايد زمانش فرا رسيده باشد که وقتي، اگر رسيد به خانه و پا گذاشت به اتاقش، برود نزديک پيش بخاري و يک نظر – براي آخرين بار – در آينه به خودش نگاه کند!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 9:45  توسط کریم شجاعی  | 

ده نکته برای نوشتن داستانی در حد انتشار

ده نکته برای نوشتن داستانی در حد انتشار
نویسنده: لسلی کاین
ترجمه: علیرضا اجلی

هر چه می خواهی بنویس.

مشخص کن که برای تو چه جالب است، جالب ترین موضوعات را در زندگی ات پیدا کن، و از نگاه خاص خودت بنویس. بزرگترین مزیت ها در صنعت نشر این است که ما مالک داستانیم و تنها ما می توانیم بنویسیم. از این فرصت باید استفاده کرد.

 با گفتن جزئیات، صحنه ها را تأثیر گذارتر کن.

به خواننده ات تصاویر ذهنی با شکلی همه فهم عرضه کن. سر و وضع شخصیت ها را به خواننده ها یاد آوری کن و نشانه ای از شخصیت ها بده، آنها سریعآ پیدایش می کنند. این باعث می شود عمل داستانی ات حس واقعی به خود بگیرد و خواننده در داستانت غرق شود.

 درستی داستانت را اثبات کن، خواننده ی داستان تو نمی تواند هر چیزی را باور کند.

اگر اطلاعات واقعی در اختیار خواننده قرار بدهی، او با داستان همگام می شود. که این امر با خاصیت (( گفتن جزئیات)) میسر می شود. نمی توان به راحتی از این موضوع گذر کرد و نویسنده با جوابی ساده این موضوع را حل و فصل کند که این داستان: (( واقعآ اتفاق افتاده است. ))

 امکان دارد کتابی را که نوشته ای یا داری می نویسی شکست بخورد.

ما نویسنده ها غالبآ در نقد آثار اولیه مان که برایش تلاش کرده ایم زیر بار نمی رویم. کما اینکه می توانیم دوباره تلاش کنیم و کار اول مان را بهبود ببخشیم، با وجود این باید هر چه نوشته ایم را عرضه کنیم حتی اگر اثری فوق العاده ارائه ندهیم. ننوشتن همیشه بیهوده است. چه بسا اگر آنها را نگه داری و روی همان ها کار کنی برای کارهای بعدی ات مفید است و تو خبره تر می شوی.

 فورآ شروع کن، قبل از اینکه حوادث در داستان، توازن زندگی شخصیت اصلی را تغییر بدهند.

به خواننده ات یک سری چیز ها بگو، پیش از اینکه تغییر کلیدی در قهرمان داستان بوجود بیاید. این سریع ترین راه برای درگیر شدن خواننده در داستان می باشد.

 پیرنگ را بساز و هر عملی را برای عکس العملی هدایت کن. این تعلیق را افزایش می دهد.

داستان عمومآ به پیرنگ های زیادی احتیاج دارد تو این را وقتی می فهمی که عملی یا گره گشایی وجود دارد که در عکس العمل شخصیت ها تأثیر گذار می باشد.

 هرگز سیب را برای خوردن شخصیتت انتخاب نکن وقتی می تواند لم لوزت بخورد.

روش دیگری برای گفتن داستان وجود دارد: همه ی کلمات را در نظر بگیر و امتحان کن. اگر می توانی، به طور مثال، شخصیت داستان را در حال خوردن چیزی غیر معمول نشان بده. در این صورت به متن و تصاویر یکجا، زندگی می بخشی.

 شگفت آور است، شخصیت ها هر اشکالی را در داستان می توانند حل  کنند.

ما داستان را بخاطر حضور شخصیت ها می خوانیم. بدون آنها، پیرنگ فقط رشته ای از اتفاقات و حوادث می باشد. کما اینکه در روزنامه هر روز گزارش هایی از این دست را می بینیم. اما وقتی تو می نویسی، شخصیت هایی را یاد آوری می کنی که سالهای زیادی در حال زندگی کردن هستند البته پیش از اینکه در صفحه ی اول داستان اولین تصاویر آنها را ببینی.

 کشمکش دل و جان داستان است.

موی قهرمان داستان روی صورتش ریخته و دارد از بالای یک پرتگاه سنگی می اندازد. وقتی داستان را خوب شروع می کنی با یک قهرمان یا قهرمان زن، آغازی بد برای کتاب انتخاب کردی. کشمکش را نگه دار _  همچنین تعلیق را  _  و ادامه بده تا زمانی که به پایان داستان نزدیک می شوی.

 خودت با دست خودت همه چیز را خراب نکن.

وسوسه برای ارسال کردن اثر تعجب آور است. زمانی که نویسنده می داند از این بهتر هم میشود و این اثر جای کار زیاد دارد. یا اثر را برای ویراستار یا انتشارات می فرستد و آنها کلآ این جور کارها را نمی پسندند. و تو در آن موقعیت خودت را آماده می کنی برای اینکه بپرسی ببخشید چرا برگشت خورد؟ اما اگر کمی بیشتر کار کنی تضمین می کنم که اثر تو قبول خواهد شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 9:42  توسط کریم شجاعی  | 

صبح عجیبِ بیرون بار/نویسنده: چارلز بوکفسکی/برگردان: محمدحسن فرازمند

انتخاب از وبلاگ کافه داستان

قبلن همچین چیزی اتفاق نیفتاده بود و کسی نمی‏دونست
این چیزا چه طور می‏تونه اتفاق بیفته.

دور و بر یازده صبح بود و من بیرون وایساده بودم تا یه‏کمی هوا بخورم.
دنی قدم زنون اومد و من و دنی شروع کردیم به حرف زدن.
همون‏موقع هری اومد پیش ما که یه گوشه وایساده بودیم.

بعد متوجه دو تا مرد دیگه شدم

متن کامل را در ادامه مطلب بخوانيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 13:7  توسط کریم شجاعی  | 

محمود دولت آبادی

زندگینامه

محمود دولت‌آبادی، ۱۰ مرداد ۱۳۱۹ در دولت‌آباد سبزوار به دنیا آمد.

دولت‌آبادی, از آغاز مشاغل مختلفی را تجربه کرد، کار روی زمین, چوپانی, پادویی کفاشی, صاف کردن میخهای کج و بعد به عنوان وردست پدر و برادر به عنوان دنده پیچ کارگاه تخت گیوهکشی, دوچرخه سازی, سلمانی و.... بعدها تمام مشاغلی که او در دوران نوجوانی و جوانی خود تجربه کرد، در آثارش نمود یافت.                

محمود دولت آبادی

        . . . . .   بقيه را در ادامه مطلب بخوانيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 17:1  توسط کریم شجاعی  | 

داستان خودم

 

           ادباری

       

گفت : « لعنت به این زندگی » گفتم : « چرا ؟ اینقدر بدبین نباش . زندگی بد نیست . ماییم که بدیم و اونو بد می بینیم .» گفت :  مام بدیم ، زندگی هم بده . این زندگی نیست . مرگ تدریجیه . . .  چقدر هوا دلگیره . نفسم بالا نمی آد . » گفتم : « گریه کن . آره ، دلت باز می شه . » گفت : « بغض خشک راه نفسمو گرفته . مسخره س . گریه مال دلهای ضعیفه . من فاتحانه به استقبال شکست می رم . . . بیچاره بچه هایی که من پس انداختم . اونم یه هوس بود . متأسفم . » ونشست پای نرده هایی که زرد بودند وسرش رافروکرد میان زانوهاش ومچاله شدتوخودش .

پشت نرده ها پارک بزرگی خودش را درآسودگی ظهرگاهی اواخر پاییز ول داده بود و صدای گاه گاه کلاغها وخش خش سپورپارک موسیقی آرام بخشی را اجرا می کرد . زن ومرد جوانی روی نیمکت نشسته بودند و درحالی که مرد دستش را دور کمر زن حلقه کرده بود ، همزمان با دزد گیر ماشین شیک آلبالویی رنگشان هم بازی می کردند . گاهی خنده ، گاهی پچپچه و گاهی نگاههای دزدکی به اطراف عوالم آنها را از فضای حاکم جدا می کرد .

                                                             «    ادامه دارد . . .     »

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 14:15  توسط کریم شجاعی  | 

داستان خودم

 

ترانه های تفنگ

. . . وقتی رفتی ، خیال کردم گم شدی . اما تو پیداتر از هر چیز بودی . . . . رفتی و گفتی که برمی گردی . . .  گفتی : رفتن و. برگشتن دست ما نیست . . .  رفتی که خالص بشی . . .  رفتی و با همه وجودت رفتی . . .  و من ماندم و این پاره وجود و قاب کهنه پنجره . . . هر روز مثل دیروزو دیروز ، مثل روزی که تنها شدم . . .  اما نه ، تو با من بودی . من ، با تو بودم . . .  رفتی مه رد نشی . . .  رفتی و چه استوارو نستوه . ..  و برگشتی چه پر شکوه و شکیبا . . .  مرد من کنارم باش ، تا بخاطر همه آن چیزهایی که سهم ما بود و ندادند ، همه آن چیزهایی که دست ما بود و گرفتند ، قالیهای رنگارنگ بسیاری ببافیم که در هر رج اش ، آواز دلتنگیهایمان گره خورده باشد . . .

«گزیده ای از داستان ترانه های تفنگ خودم »

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 10:47  توسط کریم شجاعی  | 

چرا می نویسیم- عباس معروفی

چرا می‌نويسيم؟ برای کی؟

گفتیم هر داستان و رمانی بر چهار ستون استوار است؛ زمان نقل، مکان نقل، دلیل نقل، و طرف نقل.
بسیاری از موضوعات و حوادث پیرامون، می‌خواهند داستان یا رمان شوند، اما چرا همچنان در افواه می‌مانند، و هرگز تبدیل به یک اثر هنری نمی‌شوند؟ مردم معمولاً از یک حادثه یا موضوع حرف می‌زنند، آن را به شکل‌های گوناگون برای همدیگر تعریف می‌کنند. اما چون کسی آن را ننوشته، به عنوان یک مواد خام ادبی می‌ماند و اثر هنری نمی‌شود.
بسیاری از موضوعات و حوادث پیرامون ما نوشته می‌شوند، اما چون دلیل نقل و طرف نقل آن مشخص نیست، همچنان مواد خام ادبی است که حرام شده.

همیشه عواملی سبب می‌شود که بسیاری از موضوعات و حوادث که می‌توانند بالقوه تبدیل به یک اثر ادبی شوند، در یادها فراموش شوند و هرگز به فعل و عمل درنیایند.
جامعه‌ای سینما و تأتر قوی دارد که متن قوی داشته باشد. فیلمی که متن خوب نداشته باشد، آبگوشتی می‌شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 14:27  توسط کریم شجاعی  | 

داستان خودم

          سفر جلال  

 صدبار گفتند . هزار بار گفتند . « جلال نمی آید . جلال گم شده است . جلال مرده است » و گریه کردند و عزا گرفتند و لباسهای تیره پوشیدند و یک سال گذشت و دو سال گذشت . هشت سال گذشت . وتنها در اواخر سال هفتم بود که سارا لباسهای سیاه را درآورد و لباس عروسیش را پوشید با یک روسری آبی و پشت پنجره نشست .

می گفت : « جلال ؟ می آید . به من گفته است که می آید . حتما می آید . »

-         سارا خیال می کند که جلال زنده است .

-         دختره خل شده است

-         لگد به بخت خودش می زند . هنوز بر و رویی دارد . هزار خواهان دارد .

-         همه اش پشت آن پنجره می نشیند وچشم  به انتهای کوچه می دوزد .

-         می خواهم بدهم آن پنجره را که به ته کوچه باز می شود ، دیوار بکشند . دخترم از دست رفت .

بنظر خیلی ها جلال یک خیال بود . یک رویا بود . حتی بعضی ها معتقد بودند که اصلا از اول جلالی در کار نبوده است که حالا گم شده باشد یا بمیرد . وتقریبا همه شهر مطمئن شده بودند که دیگر جلال نخواهد آمد .  با این وجود ، تصویر با شکوه دختر منتظر در قاب آبی پنجره و یک گلدان شمعدانی با گلهای قرمز و صورتی که ته « بن بست زیبا » را نقاشی کرده بود ، آنچنان زنده و اثر گذار بود که هیچکس نمی خواست این تصویر از مقابل دیدگانش  پاک شود .

                                                                     ادامه دارد . . . . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 8:34  توسط کریم شجاعی  | 

از بزرگان

آلفرد برنر:

 هرگونه پیش داوری را کنار بگذارید و از هر چیز سردر بیاورید . همه چیز را تجربه کنید . والبته بنویسید . همه چیز نویسندگی در نوشتن خلاصه می شود . اگر واقعا دنبال نویسندگی باشید ، حتما موفق می شوید .

اسپریگ دوکمپ :

 نویسنده به استعدادی ذاتی و نیروی بدنی زیاد نیاز دارد « برای همین باید برنامه پرهیز غذایی منظمی داشته باشد و ورزش کند » وباید مثل فنر باشد تابتواند پس از عجز یا یأسهای ویرانگر با جهشی سریع به وضع متعادل اولیه برگردد.

جکی کالینز :

باید زیاد نوشت . خیلیها فقط حرف نوشتن را می زنند . اما رمز موفقیت در نوشتن است ، نه در حرف زدن .

کرولین شوت :

اگر روی هر کتابی ده سال ، آن هم روزی یازده ساعت و هفته ای هفت روز کار کنید ، ممکن است موفق شوید . البته هر کتاب آزمون جدیدی است . اگر کتاب اول شما ، کتاب موفقی بود ، تضمینی وجود ندارد که کتاب بعدی شما هم حتما موفقیتی کسب کند . اثر هنری به زبان ساده و روشن یعنی همین . در ضمن راه میان بری هم وجود ندارد .

گرگوری مک دونالد :

از وجب به وجب جسم ، اندیشه ، عاطفه و تجربیاتت استفاده کن . جرأت داشته باش
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 8:32  توسط کریم شجاعی  |